ذبيح الله صفا

904

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

مردمى كن ز علم روى متاب * تا شوى قبلهء اولو الالباب خانهء ديده وقف مردم ساز * مهر با مردمان واقف باز پيرو عقل باش و علم آموز * راحت خلق خواه و روح‌افروز خرد اندوز تا كسى باشى * ور ندارى خرد خسى باشى در هنر كوش گر سرى دارى * كه رسى از هنر بسردارى دانش آموز و سرفرازى كن * خاطر افروز و دلنوازى كن با خدا باش و خودپرست مباش * مى تحقيق نوش و مست مباش در جوانى طريق پيران گير * تا طريقت روان نهندت پير اهل صورت گرت برند از راه * مدد از رهروان معنى خواه شمع دل پيش راه ايشان دار * خويش را در پناه ايشان آر ملك كيخسروان ز پيران جوى * گنج قارون ز كُنج ويران جوى راه اين قوم را منازل نيست * بحر اين جمع را سواحل نيست اين بزرگان ز كشور دگرند * وين سواران ز لشكر دگرند رايتى ديگرست اين رايت * و آيتى ديگرست اين آيت هرچه جويى برو ازيشان جوى * و آنچه گويى بيا ازيشان گوى بگذر از ملك و پادشايى كن * زهد به فروش و پارسايى كن خويش را در ميان مبين چون شمع * تا شود روشن از تو خاطر جمع سرفرازى ز زيردستى جوى * ذوقِ هستى ز ترك هستى جوى هيچ دانى كه كيست دشمنكام * آنكه او دوست را نداند نام اگر از دوستى ترا خبرست * دوستى پيش دوستان دگرست تا توانى نواى عشق مساز * كه ازين ره كسى نيايد باز ور كنى ساغر محبت نوش * كسوت عاشقى ز عقل بپوش عشق محمود را اياز كند * چشم بلبل بغنچه باز كند